خواستگاری
امروز 13 سال از وقتی که خندیدی و گفتی یه اپسیلون بله گذشت . اون روز از تجزیش تا کرج تو آسمونا بودم . معدل اون ترمم شد 3 یادته . . . ؟
خر " ما " پزون
جای شما خالی دیشب ساعت 12برق رفت .با هوای فرح بخش خوزستان خر پزونی بود تو خونه . گرما و خاک و دوری از خونه روزگارمون و کرده روزگارسگ . تا ساعت 1.5 یاد برادر احمدی نژاد می کردیم که ناغافل برق آمد .
تعویض روغن
کاش این کاسه سر هم مثل موتور ماشین پیچ کارتر داشت هر چند وقتی باز می کردم روغنش و عوض می کردم یه فیلتر هوای نو هم براش می ذاشتم بد جوری کثیف شده
دل شکسته
آرينا: بابا دل چه جوري ميشکنه
- خوب وقتي آدما ناراحت مي شن مي گن دلمون شکست ।
آرينا : يعني وقتي تو ميري من ناراحت ميشم دلم ميشکنه؟
- بله يعني همين
آرينا : خوب نرو تا دلم نشکنه
- خوب وقتي آدما ناراحت مي شن مي گن دلمون شکست ।
آرينا : يعني وقتي تو ميري من ناراحت ميشم دلم ميشکنه؟
- بله يعني همين
آرينا : خوب نرو تا دلم نشکنه
خدايا بد و بدتر نکن
يک مادر بزرگي داشتم خدا بيا مرز يکي از عمده دعاهاش اين بود که "خدايا بد و بدتر نکن" ،حالا شده حکايت ما ،اين برادر دکترمون آقاي احمدي نژاد با برنامه هاي عدالت محور و عدالت گسترش کم بود خشکسالي هم شده بلاي جان اين خاک ، حالا بايد دعا کنيم همين جوري بمونه ديگه خدا بد و بدتر نکنه
ياد ايام
چند وقتيه يه حس عجيبي دارم.تويه جمعي که همه جوان هستند يا تو مهموني فکر مي کنم از بيست سي سال آينده اومدم به حالا يعني يه جور حس خارج از زمان حال يا مثلن وقتي دو تا پسر و دختر و مي بينم که دستاي هم و گرفتن يا دارن با هم مي رقصن احساس مي کنم دوستايي رو مي بينم که بايد مسن باشن و نوه داشته باشن ولي الان همه برگشتيم و در خاطراتمون داريم چرخ مي زنيم .هر وقت با آرينا و بهناز خيلي سرحالم و مي خنديم فکر مي کنم از خيلي دور اومديم و دوباره داريم ياد اين روزهارو مرور مي کنيم اين حس ، حضور داشتن توي اين لحظات و برام لذت بخش تر مي کنه .شايدم يه مريضي روحي باشه به هر حال اگر مرض هم داشته باشم خيلي باحاله
منم بازي
گ..ز پيچ
مي خام نق بزنم مي بينم همه نقها تکراري شده مي خام از اطرافم بنويسم مي بينم نمي شه گه گيجه گرفتم خود سانسوري هم بد درديه شايد هم دوباره بساطم و جمع کنم و برم يه جاي ديگه بي نام و نشون بنويسم ... اصلا حالا بي خيال
بنده کاملا توجيه شده ام
ديروز يک تعهد کتبي دادم با اين مزمون:
اينجانب ... مسول شرکت... توسط رييس انتظامات مجتمع صنعتي... کاملا توجيه گشتم که از اين پس پرسنل خانم اين شرکت در ساعت مقرر تردد نمايند .
وقتي امضا کردم گفتم: ولي حاجي من هنوز خوب توجيه نشدم چشمتون روز بد نبينه سه ساعت تمام بنده توجيه شدم وهنوز به دليل توجيه کامل مثل سگ پاچه مي گيرم .
اينجانب ... مسول شرکت... توسط رييس انتظامات مجتمع صنعتي... کاملا توجيه گشتم که از اين پس پرسنل خانم اين شرکت در ساعت مقرر تردد نمايند .
وقتي امضا کردم گفتم: ولي حاجي من هنوز خوب توجيه نشدم چشمتون روز بد نبينه سه ساعت تمام بنده توجيه شدم وهنوز به دليل توجيه کامل مثل سگ پاچه مي گيرم .
زندگي
حدود 30 سال داشت. از وقتي همسرش در زندان به خاطر اعتياد ايدز گرفته بود فهميده بود که به اچ آي وي مبتلاست. وقتي از همسر معتادش مي گفت و اينکه روز هاي آخر بخشيده بودش و تا آخر هم او بود که کنارش مانده بود.واقعا برام عجيب بود از اين همه گذشت و نگاه پر انرژي به زندگي اونهم چنين زندگي که به وسيله حماقت کسي ديگه (يک معتاد) هم خودت و هم فرزند هشت ساله ات را رو به خاموشي ببيني واز همه جالب تر اينکه زندگي مشترک جديدي را با يک بيمار اچ آي وي شروع کرده بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)
.jpg)


